بچه ها گوش کنید!

پدرشما مرده...

از کتهای کهنه اش

ژاکت های کوچکی برایتان می دوزم
و از شلوار کهنه او
شلوارهای کوچکی...

چیزهای دیگری هم هست
که طبق عادت در جیب هایش می گذاشت
دسته کلید و پول خرد و تنباکو...

باید پول خردهارا دنی بردارد و توی حسابش بگذارد...
آنی هم دسته کلید را بردارد
تا با آن صداهای قشنگ دربیاورد...
باید زندگی ادامه یابد
و باید اموات را از یاد برد...
گرچه همیشه انسانهای خوب می میرند...
آنی صبـحانه ات را بخور...

دنی دوایت را استفاده کن!
باید زندگی ادامه یابد
[گرچه]از یاد برده ام که...چرا؟

Listen, children
Your father is dead
From his old coats
I'll make you little jackets
I'll make you little trousers
From his old pants
There'll be in his pockets
Things he used to put there
Keys and pennies
Covered with tobacco
Dan shall have the pennies
To save in his bank
Anne shall have the keys
To make a pretty noise with
Life must go on
And the dead be forgotten
Life must go on
Though good men die
Anne, eat your breakfast
Dan, take your medicine
Life must go on
I forget just why?...

 _____________________________________

Edna St. Vincent Millay

ترجمه:مینا.ا./...

+تاریخ جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

به او که می خواند و ن ِ می دانم ...

scenario/4

(داخلی- روز -هال یک منزل مسکونی)

از پشت، مردی دیده می شود که روی یک صندلی نشسته و در پس زمینه آشپزخانه دیده می شود که چند نفر در آن هستند...

 با چرخش دوربین صورت مرد دیده می شود...چهل ساله با صورت لاغر و ریش های جوگندمی،‌ بی حرکت نشسته و به روبه رو نگاه می کند که چیزی جز دیوار نیست... با باز شدن لنز محیط اطراف بیشتر دیده می شود... او روی یک مبل تک نفره نشسته است... عصایی سفید و یک عینک دودی روی میز کوتاه جلوی اوست... کتش روی دسته مبل است...

 مرد دست می برد درون جیب کت و کیف پول را بیرون می آورد، از توی کیف بدون این که به پول ها نگاه کند و فقط با لمس دست چند اسکناس جدا می کند و بیرون می آورد و دوباره کیف را توی کتش می گذارد...

 مرد صدا می زند:

ـ مرضیه!

دختری 16 ساله از آشپزخانه به طرف مرد می آید و به تدریج تصویرش واضح می شود مرد پول را به او می دهد:

ـ بیا دخترم...

دختر: خیلی ممنون بابایی.... صورتتون رو بشورین بیایید نهار بخوریم...

مرد بدون حرکت دیگری فقط سر تکان می دهد:

ـ باشه...

دختر دوباره به طرف آشپزخانه می رود.

(داخلی-همان زمان-آشپزخانه)

روی میز نهار خوری نوزادی خوابیده است و پستانک به دهان دست و پاهای کوچکش را تکان می دهد... دور میز یک پیرزن شصت ساله یک زن حدودا چهل ساله و یک پسر 12ساله جمع شده اند و به نوزاد نگاه می کنند... در زمینه دختر را می بینیم که از هال وارد آشپزخانه می شود و رفته رفته تصویرش نمایان تر می شود تا این که جلو می آید و به این ها ملحق می شود...

 بحث ادامه دارد:

پیرزن: دستاش به بابا بزرگش رفته، ببین چه استخونی و درشته...

زن (رو به پیرزن) : دماغش به شما رفته. (همه به پیرزن نگاه می کنند و می خندند)

دختر: لباش به عمو محسن رفته.

زن: نه بابا کجاش مثل عموته. حالا ابروهاشو بگی یه چیزی.

پسر: چشم هاش به کی رفته؟

دختر: اووووم ...به خاله فرشته...

زن: نچ... چشم های اون که گرده... شکل اون نیست...

پیرزن: راست می گه به فِری که اصلا نرفته... خدا کنه اخلاقش به اون نره...

پسر به نوزاد خیره شده سر ذوق می آید و با صدای بلند می گوید:

ـ فهمیدم فهمیدم چشماش به کی رفته اگه گفتی مرضیه؟

همه به پسر نگاه می کنند. پسر شاد از این که همه به او نگاه می کنند ادامه می دهد:

ـ چشماش به بابا رفته. عین چشم های باباس مگه نه؟

وحشت و ترس در صورت همه می‌دود...

_____________________________________

اقتباسی از:

father

Raymond Clevie Carver

...

+تاریخ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

وسوسه غریبی شد ...

هذیان ستاره ها...

پرنده های مهاجر را در دره های تیره قطبی به آب داده است .....

باغ میوه های سنگی پرورد...

از پشت دیوارهایی که بهار پیدا نیست ...

هیچ پیچکی بر نرده های خانه خورشید نپیچیده...

جهان تنگ کوچک ِ ... غروب است!

از دریا که سخن می گویی و سخنان من به دهان تو می شتابند ...

ماهی ها عوض می کنند جایشان را...

من... با گچ می کوبد به پیشانی ام!...

همه سیب های عدن را بر سرم تکانده ای ...

دارم سیب را می فهمم...

ماهی ها در سیب ها شنا می کنند ...

و جاذبه را نمی دانم .... نمی فهمم ...

گر نمی گیرد غروب ...

جهان تنگ کوچک هیچ چیز است ...

شبهایی که خواب پرواز می بینم... صبحش شک ندارم که بر شانه هایم ...

آنجا که بوسه های او روییده اند ... دو بال خواهد رویید ...

در ازدحام غریب این بازار ...

 گرچه غلظت زخمها توان مچاله کردن دارند...

مچاله نشده است هنوز ....

جهان تنگ کوچک غروب است ....

_________________________________

پ.ن:

For...ن ِ می دانم Ha?!.....

+تاریخ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

درکوچـه باغ

گنجـشکهای ِ بی سر...

برفـراز ِ انارهای گس....

ازطعـم ِ سرب پروخـالی می شوند...

دربیابان گـدازان...

عقـابان ِآزمند...

تجربه تن یاغی....!...

 درصحـراکاری پونه وآویشن...

چشـم ِ کشیده آهویی...

 تصویرِگرگهای بزخو را!...تفسـیر میکند...

این است مرثیه تلخ مادریم...

در سـرزمین سوخته...

+تاریخ یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

ممکن است به آنچه می گویم معتقد نباشی ... اما...

هستند کسانی که...

با محدودترین آشفتگی و پریشانی می گذرد زندگیشان...

آنان به خوبی لباس می پوشند...

به خوبی می خوابند...

آنان از زندگی جمعی ساده خود شادمانند...

غم و غصه زندگی آنان را دیگرگون نمی سازد ...

آنان معمولا احساس خوبی دارند..

زمان ِ مردنشان که می رسد،به مرگ ِ راحتی می میرند ...

غالبا در خواب !...

 امکان اینکه چنین چیزی را باور نداشته باشی وجود دارد ... اما...

کسانی این گونه زندگیشان را دارند ...

ولی من از آنان نیستم ...آه ... نه ...من یکی از آنان نیستم ...

حتی به آنان شبیه هم نیستم ...

آنان کجا و... من کجا ...

 

 ______________________________

چارلز بوکفسکی/ترجمه :arbour/مینا.ا/...

+تاریخ چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

نمی دانم

من  ِ دچار را...

که میله های دفتر ِ بود ِ دچار ِ هستش...عمودی ست...

وروح منجمد نور...

+تاریخ شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

نمی دانم...

وقتی اسرافیل

در شیپورش می دمد...

خدا را تا کجا باید...

تعقیب کنم ...

...!

+تاریخ سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

وقتی نمی شود حتی تا عروج ساده یک کبوتر بالا رفت...

از من سراغ آسمان مگیر...

وقتی انسان یعنی 37 درجه وجود...

نپرس جبرئیل یا ابلیس...کدامیک فرشته اند...

راحت و آسوده کودک بمان

وقتی آسمان یعنی صعود بادبادک

انسان یعنی مهره دار خون گرم

ودرد یعنی سه حرف و یک بخش

در اخترک من افسانه نیست هیچ چیز...

وعصیان بیگاه فکر پشت هیچ پنجره ای چشم نمی جنباند...

من گوسفند ِ «خویش ِ تو» را بی پوزه بند کشیدم...

پس امکان شادی و غم برابر است!

خط را به حال خویش رها کن...

بی خط باش...

در اخترک من خودشیفته و شاه و سوزن بان نیز برابرند...

و منحصر باش به قرون اخروی

و بگذار فرافکنی مکانیسم ناخودآگاهت بماند...

حتی اگر با خرد ِ «هر»جور در نیاید...

و...

وقتی نمی شود حتی تا عروج ساده یک کبوتر بالا رفت...

از من سراغ آسمان مگیر...

+تاریخ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

 

مردم دو دسته اند:

عده ای نانشان را از روی پیشخوان نانوایی بر می دارند...

عده ای نانشان را از زیر  پیشخوان نانوایی بر می دارند...

 

+تاریخ شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

نردبام را بالا کشیده ام دیگر...

وقتی موسیقی ِ دست کوچکت در بزرگی جهان چنگ می زند

حادثه ای که می شود...

گوش بتهوون را کر کرده باشد...

وقتی من قانون جاذبه را

از مردمک چشمانی که درد در آن سقوط کرده کشف کرده ام!...

نیوتن را باید به اکابر فرستاد...

حتی عقاب ها هم ...

آشیانه شان را

بر بلندترین تصور زمین می سازند!

وقتی خیال من از پیشانی ات بالا می زند...

وبا گذشت هَـفـت قرن جای زخم هایم هنوز

می تواند بی حال ترین گاو اسپانیا را

برای هجوم به سرخ ِ سرخ ترین ِ غروبت

در پشت ِ بودنم تحریک کند...

من زیباتر از سزان

 سیب رسیده ی کمالت را در طبیعت بی جانم کشیده ام!

من سرعی تر از ون گوگ

 آفتاب گردان های جاری بودنت را رنگ آمیخته ام!

هیچ اندیشیده ای وقتی کلاه سر خودت نگذاشته...تا گوش پایین نکشی...

نردبام را بالا کشیده ام...

+تاریخ یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

*مداد رنگی "30/7/88" - «...»

___________________________________________________

scenario   3

شخصیت ها:موش ، لاک پشت ،شتر مرغ ،کبوتر ، «...» .

(روز - خارجی)

...

-موش ... به سوراخَش می جَهَد

..

-لاک پُشت ... به لاکش فرو می رَوَد

..

-شُتُر مُرغ ... سَر دَر شن فرو می بَرَد

..

کبوتر را که می ترساند...

-به آغوشِ آسمان می شتابَد...

 

+تاریخ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

احتمال برگها از من نیست

با فصل های ریخته از عهد عتیق

باکسی که باید برای سنگواره ها دعا بخواند

تا زمین بی خودی بچرخد

دست می کشی روی قبرم با هر پرسش

می ترسم از همه بوم های نیمه سپید

می پردخوابم شکل لکه های آب

پس چرا دستی یادم می آید با خواب چشم های خیس

پلکم بپرد از جاذبه زمین...اجازه هست؟

گودی چشم هایم را می گیری

برای پلک زدن های کم سوی پهنه ی ساز...

به فکر سفال های کم رنگ می افتی...

گم می شوم با چشم های سیاه باستان و موهای سفالی

دراز می کشم روی نت های مزامیر

تا وقتی مسئول چرخیدن زمین دور خودت نباشی

با احتمال برگی که می گیرد به بعد...

سفال ها می سوزد...

پلکم پریده پریده می افتد...

دست های کسی را جایی زنده به گور کرده اند...

 

________________________________________________

پ.ن:"2/8/88"

استاد آزاد فتح الباب نظرات نمودند...

+تاریخ دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

نظرات را به نبودن کشاندیم و درب خانه شیطان تخته کردیم.....

هرچند باز حرف می ماند و حرف

که هرچه می کشیم از دست این شیطان رجیم است...

 

+تاریخ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()

مگس ها عسل می دهند

و ذائقه های تک بعدی

دنیای زنبورها را انکار می کنند

نشئه ای لاغر

با دست لوزی شکل

وچهارپایه ای در مقابل...

سر کوچه هر نخ صدا را دود می کند

با اولین پُک از لب های خیابان

شهر را بالا می آورم

وقتی عطر شطرنجی گلها را می کشم...

ریه هایم بوی سزارین غنچه ها را دارند

باید اثر انگشتم را پاک کنم از روی خون هوا...

اینجا...

ساعتها خوابیده اند

در فصل بی خوابی ساقه

باد ها در ریشه ها زاییده اند...

وچوپان دروغگو پیامبری جدید...

...

لاوی با جیب های خالی

در صف نماز

بن بهشت می گیرد

موریانه ای می رود تا...

عصای خدا را بخورد...!

+تاریخ یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ نویسنده مینا.ا نظرات ()